تبليغاتX
نکایی ریکا و هلی تی تی پسر اهل نکا

بعد از مدت ها كه وبلاگم رو آپ نكردم بالاخره امشب اين انگيزه ايجاد شد كه وبلاگم رو آپ كنم. مدتي بود كه بدون انگيزه بودم و دستم به هيچ كاري نمي رفت منم با اينكه با وبلاگم هم قسم بودم كه هر وقت يه سري به اينترنت زدم يه سري به اونم بزنم و آپش كنم اما.....

امشب وقتشه

فردا قراره به ييلاق برم البته انگيزه اي براي اين مسافرت ندارم چراي اونو نمي نويسم تا همين جا دفن بشه  مسافرت چيز خوبيه البنه فقط يه چيز خوب!!!!!  عكس هاي اونو هم برانون مي فرستم  اين كار رو حتما مي كنم مطمئن باشيد

توي چند ماه گذشته اتفاقات زيادي افتاده  مثلا رهيدن از سربازي و پيوستن به جمع كارمندان تا اومدن ابلاغ  و رفتن به فرستنده بيست و دو بهمن و در نهايت رفتن دوباره به درازنو

به همين جا بسنده مي كنم و ادامه اونو وقتي كه از ييلاق اومدم دنبال مي كنم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید محمد عمادی  | 

مطمئن باشيد كه نگاه زير نگاه من نيست يه زندگي قشنگ نگاه بازتري رو ميطلبه اما ديدگاه زير رو از نگاه بعضيايي مينويسم كه احساس مناسبي ندارند

ازدواج چيز بسيار عجيبيه در خوشبينانه ترين حالت دويست درصد تضاد وجود داره اين نرخ براي مردانيه كه زن ذليل نيستند. تطابق رو وارد ميدون مي كني صد و هشتاد در صد تضاد باقي مي مونه مصلحت رو در نظر مي گيري وضعيت ده درصد بهتر مي شه حفظ آبرو دوازده درصد و مصامحه كردن و در نظر نگرفتن هشت درصداز تضاد رو كم مي كنه اينطوريه كه صد و پنجاه درصد تضاد هنوز وجود داره هفده درصد از تضاد ها با ريش سفيدي حل ميشه بيست و سه درصد با دعوا و جر و بحث ويك درصد رو با هم فكري و درك حل مي كني نه درصد ديگه رو هم با ريش سفيدي هشت درصد  رو به مراكز مشاوره ميري و كلي كلنجار ميري كه از طريق علمي حل بشه اما آخرش علم هم در مقابل تضاد بين زن و مرد كم مياره به ناچار براي اينكه پول بيشتري ندي بايد مسئله رو بي خيال بشي . حالا يه حساب سرانگشتي كه بكنيد مي بينيد هنوز صد درصد تضاد وجود داره كه هيچ راه حلي براش پيدا نمي كنيد.

نتيجه در حالت عادي به همسراني كه صد در صد تضاد دارند خانواده بادرك و تفاهم بالا گويند البته با توجه با همين تعريف خانواده هايي كه هزار درصد تضاد دارند حسابش با كرام الكاتبينه ...

ازدواج باعث تضاد ميشه و تضاد باعث از دست دادن وقت پول آرامش خيال راحت و ....

رو همين حساب پردرامد ترين شغل مشاوره دادنه چون تا خانواده هست مطمئنا همسراني هستند كه مشكلاتي دارند و صد البته كه اين مشكلات نياز به مشاوره داره و هيچ وقت هم حل نميشه و فقط يه گوشه اي بايگاني مي شه و .... اين داستان ادامه داره .880320

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید محمد عمادی  | 

اسم داستان امروزمون بروكراسي اداريه

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود يه جايي بود كه اسمش رو بروكراسي مي گفتند مردمان اين سرزمين هميشه ناراحت و نگران بودند هميشه از اين كوچه به اون كوچه از اين روستا به اون روستا . هنوز هم كسي نبود كه به مشكلات اونا رسيدگي كنه فقط افرادي بودند كه اونا رو توي كوچه ها و روستا ها سردرگم مي كردند اره عزيزان من سردسته اونا اقاي كاغذ بازي بود

همه از دست اين سرزمين و سردسته اونا  ناراحت بودند بالاخره اقاي ارباب رجوع دست به قيام زد و با كمك بقيه تونستند اسم سرزمين رو عوض كند حالا اسم اين سرزمين عوض شده بود اسم اين سرزمين بود اصلاح الگوي اداري.داستان ما به سر رسيد كلاغه به خونش نرسيد

اره هر چي بگم كم گفتم يه جا ميري جاي دوري نميرم همين سازمان خودمون بعد چند ساعتي كه پشت در آقاي مدير كل نشستي تا به اصطلاح خودشون نامه هاي توي كارتابل رو امضا كنه  يه برگه مي دن دستتون ميگن بورو فلان جا. به فلان جا مي ري بهت مي گن يه چند دقيقه بشين تا امضا بشه البته تعجب مي كني علتش رو بعدا بهت مي گم بعد يه ربع يكي كله مي كنه مي ريه داخل . بيست دقيقه كه مي گذره اعتراض كه مي كني اونوقت بهت مي گن دوتايي  جلسه دارن!!! بعد كلي صبر كردن طرف از اتاق بيرون مياد و بهت مي گه برو بعدا بيا مدير كل پاراف كرده بايد توي كميته مطرح بشه . خوب واسه چي اينو اول نگفتي ما كه تعجب كرديم شما چرا توجه نكردي . حالا ميري پيش فلان مدير اونوقت بهت ميگه چي!!! اينطوري پاراف كرده. از قانون اطلاع نداشته بايد طور ديگه اي پاراف مي كرده. برو يه كپي از نامه بگير و بيار . ميري دوباره با ناز به هموني كه نامه رو دادي و نامه رو مي گيري ميدي به يكي ديگه و ناز اون رو هم ميكشي چون طرف داره جزوه دخترش رو كپي مي كنه بهت مي گه يه پنج دقيقه اي صبر كن بعد ده دقيقه بهت ميگه واسه خودت كه نمي خواي اخه بيت الماله!!!!! بالاخره بعد از كلي توضيح دادن و ماجرا رو براش تعريف كردن برات دو برگ كپي مي گيره كپي رو ميدي به اون مديره و كلي ازش تشكر مي كني كه داره كارت رو انجام ميده  يه كپي رو خودت مي گيري و اصلش رو ميدي به اون يارو اوليه .  اره در كل اين يه ورق بين آدم هاي زيادي دست به دست ميشه مدير كل فلاني مدير و يارو اوليه و يارو ثانويه و يكي ديگه ....ظهر كه مياي ميبينه داري گيج ميزني !!!!!880320

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید محمد عمادی  | 

بعد از ماه ها اولين باره كه دارم وبلاگم رو آپ مي كنم البته زياد نوشتم اما نشد بفرستم اما از اين به بعد به خودم اميدواري ميدم  كه بتونم .

سال قبل در مجموع سال خوبي براي من بود از طرفي به سربازي رفتم ازدواج كردم و سربازيم تمام شد و..... صحبت كردن در مورد گذشته برام خيلي سخته اما از اونجايي كه چيزي ننوشتم بايد از يه جايي آغاز كنم و يه جايي بنويسم.اوايل سال قبل به دوره آموزشي سربازي رفتم بعد دو ماه آموزشي به صدا و سيما معرفي شدم تا باقيمانده سربازي رو اونجا خدمت كنم همين ميان تونستم از طريق بسيج هشت ماه كسري بگيرم. ديگه بهش خدمت نميشد گفت مكنت بود . تا چشم به هم زدم خدمتم تمام شد يه حساب سرانگشتي كه كردم ديدم دقيقا10 ماه خدمت كردم كه از اين ده ماه فقط دو ماه و با احتساب آموزشي چهار ماه به محل كارم به عنوان سرباز رفتم. سال قبل تو گزينش صدا و سيما شركت كردم كه الحمد الله نتيجه اون  اومده .

براي گزينش هم كلي مكافات كشيدم تقريبا از وقتي كه وارد سازمان شدم چهار بار گزينش شدم ميگن چهارمي آخريه اما ما كه چيزي نديديم اولي رو كه هنگام ورود به دانشكده بود جوابش هم زودي اومد دومي به گفته بچه ها ميگن توي دانشكده است و كسي از اون اطلا ع نداره ما هم چيزي نديديم سومي هم كه براي سربازيه يعني براي دادن امريه سربازي به دانشجوياني كه سربازي دارند كه براي من تقريبا يه ماه و نيم طول كشيد و چهارمي موقعيه كه مي خوان حكم استخدامي رو بدهند كه سه ماه طول كشيد الان منتظر حكم كاري هستم تا ببينم كه مياد يا نه .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید محمد عمادی  | 

داستان امروز داستان پسری است که به خواستگاری میره :

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود یه پسری بود که به خواستگاری می ره دختره بعد از کلی ناز کردن و گل جیدن آره می که.

دختر ه خوشحال پسره می خنده بعضیا تبسم زورکی و بعضیا دندونای یکی درمیونشون معلومه.

یه ماهی گذشته توی این یه ماه اتفاقات قشنگی افتاده و حرف های زیادی رد و بدل شده

اونا همدیگه رو دوست داشتند و می خواستند عشق رو تجربه کنند

با هم بودن رو تجربه کنند و حالا می خواستند زندگی مشترک رو تجربه کنند

پیوندتان مبارک

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید محمد عمادی  | 

اين شيفت واقعا حالگيري بود از طرفي  موقعي كه حركت كردم متوجه شدم سرويس سر قرار نمي ياد و باید فردا حر كت كنم . موقعی که خاستم بیام خونه ماشين گيرم نيومد  و منم توي هواي گرم تابستوني له له زدم . اما موقع برگشتن از شیفت بدك نبود  سر موقع سرويس اومد و من راحت به خونه برگشتم .

از امروز به بعد تصميم گرفتم كه براي كنكور مطالعاتم رو آغاز کنم . دوست دارم در رشته مورد علاقه ام قبول بشم . می خوام  كتاب هام رو جمع و جور كنم . هميشه دوست داشتم كه انسان هدف جويي باشم و اين مي تونه بهترين تمرين براي هدف جويي باشه . به خواست خدا موقعيت هاي زندگيم رو  می سازم  و موفقیت هام رو تکرار  می کنم .

در ضمن به خودم تبریک می گم .  چون وارد مرحله جديدي از زندگي يعني سربازی و كار شدم  .

من سد های زیادی رو با خواست خدا تونستم   پشت سر بذارم کنکور و دانشگاه و الانم در حال اجرای برنامه های دیگه ام هستم . تا اجرای تمام برنامه هام راهی نمونده . پس به پاس این همه موفقیت همه با هم هورا هورا و هورا

من سيد محمد عمادي به خودم قول ميدم كه بهترين باشم هميشه كار و تلاش كنم تا بتونم به آرزو هام برسم . پس توکل به خدا و حرکت ...
 همين جا سلام مي كنم به يه زندگي خوب قشنك و با همه اتفاقات بد گذشته خداحافظي مي كنم .
سلام زندگي قشنگ من.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید محمد عمادی  | 

دیروز ازدرازنو برگشتم . برای اولین بار به من مسئولیت داده شد.  مسئولیت خاموش کردن فرستنده  و بیدار موندن شب ها  (شیفت شب ) . البته یه خورده سرکاریه . آدم  بعد کلی درس خوندن و کلاس گذاشتن بشینه فرستنده خاموش کنه . اما خوب از این به بعد همینه . بخور بخواب و خاموش کن .

بد نیست طبق قولی که به خودم و البته ... دادم یه خورده از همکارام بگم .

مهندس طاهری اهل بابل و عاشق آشپزی خونگرم و خوش مشرب .مسن ترین فرد گروه مهندسه . ایشون مهندس فرستنده  هستند .

مهندس بهرام گل ارایی  اهل بندر گز و خونگرم و شوخ طبع . بچه ها میگن داره شرکت میزنه . شاید تا هفته های دیگه همکارمون مدیر عامل شد . خدا رو چه دیدی . ( مهندس تاسیسات )

اقای سید علی کوچکی  از بچه های ترابریه . شباهت زیادی به آقا سید ترابری دانشکده داره . خوشتیب با چشم های آبی روشن و مو های بور و صد البته سید .  خوش مشرب و با مرام .

 آقا یحیی افتخاری هم از بچه های ترابریه . اولین نفری از بچه های درازنو که باهاش اشنا شدم اقا یحیی بود . خوش رفتار و جدی . سنشون رو از ظاهرشون نمیشه تشخیص داد . جوون موندند. ایشون توی املت درست کردن خبره هستند . املت های درست می کنند که آدم انگشت هاشم باهاش می خوره.  دخترشون  در شرف ازدواجند (انشالا خوشبخت بشن)

اقای عباس سیر هم از همکاران حراست سازمانه . ساکت و آروم . توی رفتارش سنگینی و وقار رو میشه حس کرد.

اقای سید محمد عمادی هم از همکاران فرستنده است !!!!!! طرح خدمت سربازیشون رو دارن میگذرونند همیشه میخنده  و کلاس میذاره و خودش رو سنگین نشون میده اما کافیه یه چیزی بگی تا کرکرش رو از ده کیلومتری بشنوی . ادعای باحال بودن و بامرام بودن داره و هر از گاهی برای تنوع  میگه : " دارم میمیرم " یا " حال ندارم " . از این موجود هر چی بگم کم گفتم . !!!!!!!!

 

حالا بد نیست که از ماجراهام بگم :

رسمه که هر کسی مواد غذایی رو خودش بیاره . اما مثل اینکه بچه ها سعیشون اینه که اشتباه بکنند  تا  میوجات و مواد خوراکی خوشمزه بچه های دیگه رو بخورند .

یه روز دیدم  همه دور میز در حال خوردن خربزه هستند . آقا بهرام نبود . شاید خوابیده بود .  از من هم دعوت شد و من با خنده پذیرفتم . با آرامش خوردم و البته دیگران با ولع و با سرعت . فردا صبح اقا بهرام بود و تخم مرغ های من . رو کرد و  با خنده به من گفت " ها تو رو هم شریک جرم کردند " .

 

پایان شش روز کاری و شروع  استراحت دل چسب .

الان دارم به یه موسیقی از انریکو گوش میدم با حسم سازگاره  .  ( دالام دالام بالام نمیدونم چی چی  و ادامه ماجرا)

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید محمد عمادی  | 

شنبه به سازمان رفتم . با خودم گفتم "امروزم مثل روزهای دیگه می تونه عشق و حال باشه " توی اتاق نشسته بودم منتظر بودم که از سر بیکاری پیشنهاد بدم "بهتره برم فردا میام " یه دفعه رئیس اومد گفت : "  مهندس بیا اتاقم کارت دارم " . به اتاق رئیس رفتم. رئیس گفت :  بنا به پیشنهاد خودت یه ماشین امروز از درازنو میاد. باید با اون ماشین به دراز نو بری . با خودم هیچ وسیله ای نیاورده بودم . قیافه ام دیدنی بود.پیشنهاد داده بودم اما نه اینطوری و حالا .  بهانه هام تاثیری در نتیجه نداشت. به درازنو رفتم.  جای بسیار با صفاییه . تقریبا سه هزار متر ارتفاع داره . ابر ها زیر پا قرار دارند . منظره واقعا زیباییه . باید 6 روز اونجا باشم .البته شیفت هام شش ششه.یعنی شش روز کار شش روز استراحت. از شش روز سه روزش گذشته بود و سه روزش باقی مونده بود . سه روز گذشت. مشکلات عمده من توی این سه روز فشار هوا بود . فشار هوا واقعا پایینه. خوابم بسیار سبک شده . اما روز سوم بدنم عادت کرده بود. حالا به جای این چند تا مشکل کوچولو هر روز به سازمان نمی رم و چشمم به جمال کارمند های سازمان منور نمیشه . حداقل این دو سال به خوبی و خوشی میگذره .حالا تا می تونستم وقت داشتم. وقت داشتم آشپزی کنم ، درس بخونم ، کتاب هایی رو که دوست داشتم  مطالعه کنم و هر روز یه صبح عالی رو تجربه  کنم .

 زنده باد  زندگی عالی و خوب

همکار های من واقعا انسان های شریفی هستند . با اخلاق و خودمونی که بشم با مرام.تو دفعات بعدی از اونا بیشتر می شنوید. از نظر سنی کم سن و سال ترین منم.البته همکار دیگه ام که با من ثابت میاد هم سن بابامه.

روز آخر (دو روز قبل) بچه ها از شوفاژخونه یه رتیل گرفتند و اون رو توی شیشه گذاشتند تا به سرپرستی حیاط وحش تحویل بدهند . در ضمن توی دو نوبت آشپزی که به بچه ها افتخار دادم ، دو نوع املت خوشمزه (یه نوع با سیب زمینی و اونم بدون سیب زمینی)!!!!!! درست کردم .

اینم شروع یه آشپزی رویایی!!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید محمد عمادی  | 

این هفته ، هفته خوبی بود. رسما کارم رو توی صدا و سیما شروع کردم . اما حقوقش زیاد رسمی نیست و میشه گفت همون حقوق سربازیه. از اونجا که گرایشم فرستنده بود جا های زیادی رو می تونستم انتخاب کنم. من فرستنده درازنو ( کردکوی) رو انتخاب کردم .درازنو فرستنده پرقدرت اصلی تی وی استانه .  رئیس فرستنده می گفت " درازنو سرقفلی داره " هر چند من منظور اقای رئیس رو نفهمیدم اما میتونه یه چیزی باشه تو مایه های " ای ول ". هنوز چشم ما به جمال درازنو روشن نشده . اما تا دیدنش باید هر روز برم گرگان و حاضری بزنم . یه دو ساعتی پشت میز چایی بخورم  و برگردم خونه.

آرزو می کنم که توی کارم موفق باشم و به هدف هایی که می خوام برسم. امید وارم که همه برام همین آرزو رو داشته باشند و برام دعا کنند.

امروز دوتا وبلاگ دیگه برای خودم درست کردم . البته نه بی علت .توی مدیریت فوتوبلاگم ( شوره ) مشکل پیدا کردم که البته این مشکل هنوزم پا برجاست . مناسبت اول اومدن از آموزشی و به حتم خاطرات مربوط به اونه .  یه جایی توی گوگل براش پیدا کردم.

دومین مناسبت مربوط به آشتی من با خودمه . البته ممکنه که هضم این مطلب مشکل باشه . واسه همین ، همون اطراف یه جای خالی دیگه برای این قضیه پیدا کردم . دوست دارم که هر چی توی دلم دارم اون تو بنویسم . اسم یکی دل گب و دومی خوابگاه چهاره . البته الان مسدودش کردم  و فقط خودم می تونم از اون بازدید کنم .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید محمد عمادی  | 

بعد این همه که تو عرصه ساخت وبلاگ برای این و اون فعالیت کردم حالا وقت اون شده که یه  خرده به وبلاگ خودم برسم. فردا روز تولد منه!!!اما از بد روزگار روز تولد من مصادف شده با شهادت دکتر بهشتی .البته فکر نکنین که .....

شاید به خاطر همینه که همه روز تولد منو فراموش کردند.مطمئنا کسی نمی دونه که فردا هم کسی می تونه متولد شده باشه.

از این که بگذریم فردا قراره طی مراسمی که یکی از رسومات ما مازندرانی هاست لباس اقا دامادمون  رو براش هدیه ببریم.اره

شنبه اولین روز کاری منه.خیلی باحاله نه .البته خودمم به این قضیه پی نبرده بودم .اولین روز بعد از تولدت میری سر کار.

شنبه میرم به صدا و سیمای مرکز گرگان تا ببینم خدا برام چی می خواد.حالا  تا بعد.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید محمد عمادی  | 

راستش هر چی فکر می کنم می بینم تا به حال این همه علاقه به راز و رمز های موفقیت و ...از این جور حرف ها داشتم اما توی عمل کردن کم میاوردم مطالعه می کردم اما یه خرده بی دقت و تفننی این کار رو انجام میدادم .از امروز تصمیم گرفتم که روی این قوانین بیشتر متمرکز بشم.تا الان که دارم این مطلب رو می نویسم با اینکه کارم از روی تفریح بوده اما توی کارهام واقعا پیشرفت کردم.بقیه این حرف ها باشه تا بعد...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید محمد عمادی  | 

یه چند وقتیه که فکرم مشغول شده به خاطر اینکه  هم می خوام یه سر و سامونی بگیرم  هم دلم  می لرزه به یکی بگم بابا وقتشه  به فکر من باشین و یکی رو برام نشون کنین

اما نه شاید زود باشه هنوز سربازم پشتوانه کاری و مالی مناسبی ندارم و ....

تجرد یا ازدواج مساله اینست .

خدایا همه رو عاقبت به خیر کن ما را هم عاقبت به خیر بفرما

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید محمد عمادی  | 

امروز صبح از سربازی اومدم.با اشتیاق عکس هایی رو که ناوی توی پادگان برام گرفته بود باز کردم.اما اونی که می خواستم نبود .چند تا عکس از خودم و بقیه از بچه ها.حسابی دپرس شدم.اصلا حال درستی نداشتم. گرفتم و حسابی خوابیدم.حال داد.صبح از خواب بیدار شدم و صبحی رو که ارزوش رو داشتم بازم تجربه کردم.کت و شلوارم رو پوشیدم و با دوستم  ایمان بیرون رفتیم.فاز داد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید محمد عمادی  | 

دو سه روزیه که از سربازی اومدم . اما باید همین زودیا برم.یعنی چند ساعت دیگه . یه مرخصی کوتاه مدت . اما نسبت به مدت دوره کوتاه زیاده . بد نیست از احساسم بگم . احساسی که دارم اینه : بعضی از بی نظمی هام کمتر شده.دوست دارم که وسیله هام رو سر جاش بزارم.بعضی از عادات بد مهمم که همیشه باهاشون مشکل داشتم داره ترک میشه.راحت تر فکر می کنم.فکرم ازاد تره . در ضمن انسان مثبت اندیشی شدم. از زندگی هم لذت بیشتری می برم.اما هنوز فیلم هندی دوست دارم.معتاد مجله موفقیت هستم ....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید محمد عمادی  | 

فاطمه، فاطمه است

هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان، چهره نگاران ، پیکره سازان بشر در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی های اعجاز گر کرده اند.اما مجموعه گفته ها و اندیشه ها و کوشش ها و هنرمندی های همه در طول این قرن های بسیار ، به اندازه این یک کلمه نتوانسته اند عظمت های مریم را باز گویند که: مریم  مادر عیسی است.

و من خواستم  با شیوه ای از فاطمه بگویم ، باز درماندم ، خواستم بگویم ، فاطمه دختر خدیجه بزرگ است. دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم که فاطمه دختر محمد (ص)است.دیدم که فاطمه نیست.خواستم بگویم که فاطمه مادر حسینین است. دیدم فاطمه نیست.خواستم بگویم که فاطمه مادر زینب است.باز دیدم که فاطمه نیست . نه ، این ها همه هست و این همه فاطمه نیست . فاطمه  ، فاطمه است . وی در همه ابعاد گوناگون  زن بودن نمونه شده بود.مظهر یک دختر ، در برابر پدرش .

مظهر یک همسر در برابر شویش.مظهر یک مادر  ، در برابر فرزندانش.مظهر یک زن مبارز و مسوول در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش.وی خود یک امام است ، یعنی یک نمونه مثالی  ، یک تیپ  ایده ال برای یک  زن یک اسوه یک شاهد برای هر زنی که می خواهد شدن خویش را خود انتخاب کند.

برگرفته از کتاب فاطمه فاطمه است نوشته دکتر علی شریعتی

شهادت  اسوه  مقاومت و ایثار ،  فداکاری و عشق  حضرت فاطمه (ص)بر تمامی مسلمین جهان تسلیت باد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید محمد عمادی  | 

نهالي گفت روزي با درختي

نشسته بر دلم اندوه سختي

درختش گفت برگو درد خود را

بگو غم نامه هاي سرد خود را

نهالش گفت كه خودد اني سرايم

شده همچو جهنم سخت برايم

گهي گرما گهي سرما گهي سوز

شبم با ناله اشجار شود روز

همه  باغ را گرفته ابر ظلمت

خدايا كي رسد منجي رحمت؟

درخت گفت اي نهال مطلوب نهان است

ولي اينجااست بدان او هر زمان است

به راه عشق باز ي وصل حرام است

بكن دوري و دوستي  اين مرام است

من اينجا دير زماني است چشم به راهم

همه شب تا به صبح اشك است و آهم

بدان اين آه و ناله سوز عشق است

همه شبها شوند از سوز عشق مست

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید محمد عمادی  | 

ماجرا از اونجایی اغاز شد که ایمان درشون خونشون رو رنگ زد.هنوز استری رنگ در خونه ایمان خشک نشده بود ما هم چند قوطی رنگ خریدیم و به رنگ زدن در خونمون مشغول شدیم.خدا روز بد نیاره .(می تونید تو ذهنتون تجسم کنید) دری رو فرض کنید که اول سبز زده باشی بعد از رنگش خوشتون نیاد و سفید و زرد رو قاطی بکنید و رنگ کنید .بازم از رنگش خوشتون نیاد و یه سبز هم قاطی اون دوتا رنگ دیگه بکنید و رنگ بکنید. با این آبگوشتی که درست می شه صاحب مجلس هم سیر میشه این که مهمون هامونن. روز رنگ زدن مصادف با بله برون عروسی ابجیم بود.حالا از این که بگذریم به چند هفته ای از اون ماجرا نگذشته بود که از طرف اتحادیه رنگ به من پیشنهاد یه کار دیگه شد.چون مصرف رنگ بالایی داشتم و برای اونا می صرفیدم.ایمان به من گفت که برای کمک در رنگ زدن به مغازه اونا بیام.ایمان مغازه قبلیشون رو فروخته بود و یه مغازه دیگه خریده بود.این مغازه از مغازه قبلی بزرگتر بود.تقریبا از ساعت 6 تا 9 شب ایمان و حسین و من داشتیم ترکیب رنگ می کردیم تا از میون زرد و قرمز یه رنگ نون و آبدار در بیاریم.بالاخره بعد از سه ساعت زرد بریز و زردش کمه و از این نوع حرف های رنگی یه نارنجی ملوس(اسمیه که من روی اون گذاشتم چون تا به  حال کسی اون رنگ رو کشف نکرده بود) به دست اومد.من و ایمان تا ساعت 3 صبح شروع کردیم به رنگ زدن و تا می شد رنگ به خودمون و در و دیوار پاشیدیم. این تازه استری کار بود.رنگ دوم رو امین برادر ایمان زحمتشو کشید  تا حاصل کار چیزی شد که شما الان می بینید. البته توی عکس جای  امین خالیه.دیگه می بخشید

من و ایمان یک روز پس از رنگ زدن

علی و حسین

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید محمد عمادی  | 

امروز به تقویمم نگاه انداختم.دیدم حسابی از مرحله پرتم.اخه تاریخ و روز از دستم خارج شده.

امسال برای خانواده مون فرخنده بود.به جمع  6 نفریمون یه نفر دیگه وارد شد. بهتره ماجراشو تا انتها بنویسم.

داستانی را که می بینید( می خوانید)واقعی است و شخصیت های ان در گذشته نزدیک وجود داشتند.....(و دارند)

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود(به یاد حسین یگانه ) یه اقا پسری بود که دو سه بار اونو قبلا دیده بودم.یه روزی با خانوادش اومد ابجی کوچولوی ما رو خواستگاری کرد. ما هم تا چایی عروسی رو بخوریم دیدیم ابجی کوچولوی ما سوار اسب اقا داماد دارن به کلبه بختشون می رن.

قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید.

انشالا عروس و داماد به پای هم پیر بشن.

راستی اینو نگفتم.اسم میر داماد ما ابراهیمه.با این توضیح که اسم برادرمم  ابراهیمه. 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید محمد عمادی  | 

عید رسید و تصمیم گرفتم یه خونه تکونی اساسی انجام بدم.اونم اینطوری(البته خونه ی قبلی واقعا دوست داشتنی  بود)اره بعد از چند باز پشت در موندن.بهتره رو راست حرفم رو بزنم و برم....اولین خونم رو که یادتونه.البته شما دوست عزیزی که برای اولین بار این مطلب رو می خونیدیادتون نیست .اما دوستای دانشجو می دونن.توی میهن بلاگ یه خونه قشنگ و زیبا درست کردم. اما یه از خدا بی خبر(نمی دونم که چطور دلش اومد این کار رو انجام بده)اومد و هکش کرد.بعد اون هم به اجبار یه خونه از یاهو گرفتم.بعد اون به گوگل رو اوردم حالا یه سالی از اون خونه تکونی می گذره. اما اما اما... تقریبا حدود یه ماهی میشه که نتونستم مطلب بدم.همیشه به در بسته می خودم.حالا هم اون خونه رو خراب کردم و به اینجا اومدم. البته یه تعدادی از مطالب رو که داشتم با خودم اوردم.(منظورم همین سی چهل تایی بود که الان زیر این متن می بینید )از دوستای خوبم واقعا تشکر می کنم که تا اینجا مرو همراهی کردن.البته یه تشکر مخصوص هم از بچه های خوب دانشکده ای و سازمانی.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید محمد عمادی  | 

الان يک با چند خط نوشتم.بعد ديدم محل نقد رو بايد عوض كنم .چون واقعا من اشتباه مي كردم چون نبايد از اين قضيه جز خودم كسي ديگه اي اگاه بشه.واسه همين همه رو پاك كردم و دوباره شروع به نوشتن كردم.ما الان سه روزه كه گاز نداريم.نه تنها ما بلكه همه شهرمون همين طوري شده.براي اولين باره كه همچين اتفاقي افتاده.مي گن گاز تركمنستان قعط شده.دليلش رو نگفتن .حالا هممون  مجبوريم فقط توي يه اتاق باشيم.واقعا كاريش نميشه كرد.همه چيز قيمت هاش بالا رفته.مخصوصه وسيله هاي گرمايشي و مواد خوراكي. البته وضعيت توي خونمون بهتره.چون تو خونمون كاز كاملا قعط نشده.ميشه يه بخاري رو باهاش روشن كرد.اما بيشتر همسايه هامون گازشون قعطه. دو سه روزه كه هوا  كاملا برفيه.توي ده سال اخير اولين باره كه توي شهرمون برف مياد. به قول معروف بلا نمي ياد اگر هم بياد همش با هم مياد. منظورم اين نيست كه برف بلاست بلكه نعمت كه از يه حدي بيشتر بشه بلا ميشه.الان همه خوابيدن.البته مادرم داره فيلم نگاه ميگنه.  فردا صبح ساعت 5 بايد برم نانوايي.چون همه نانوايي ها بسته است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید محمد عمادی  |